تبليغاتX
غریبه ای از شهر آشنایی
هرچه دل تنگت می خواهد بگو
قاصدک رفت

و من داد کشیدم قاصدک می شنوی

پیش از انکه دل خسته باشم برگرد

باز پیدایش شد عشق عشق در فصل خزان

خواب یک پنجره را پشت قفس می دیدم

و تو

از پنجره بیرون رفتی

و تو رفتی تا عشق

و تو رفتی تا  نور.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 13:40  توسط فریده | 
اخییییییییییییییییش 

بلاخره تموم شد امتحانارو می گم  ترمم که شروع شده ما هم مثل این بچه مثبتا که نه عین خود  خود بچه مثبتا از اول کلاسا رفتیم نشستیم سر کلاس اونم ردیف جلو (بابا گلوکز اااااااااا حالم به هم خورد ) استادام که نامردی نکردن از همون روز اولی هرچی فرمول مرمول بود بستن به خیک ما هنوز نرفته سر کلاس استاد...می گه امتحان میان ترم فلان روز کوییزفلان روز بابا بذارین از راه برسیم خستگیمون در شه یه لیوان چایی ای میوه ای ابمیوه ای بستنی شیر نارگیلی ایس پکی (اه حالم به هم خورد اب لب و لوچه ها تونو جمع کنید)بخوریم بعد

حالا به هر حال از ما که گذشت شما ها مواظب باشید سرتون کلاه به این گشادی   

نره (چقدر بلا نسبت...ید منظورم اینه که حتما قبلش سه سطر قبلو بخورید بعد برید سر کلاس)

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 11:13  توسط فریده | 
برخورد هیاهوی یک پرواز

خطوط رها میشوند و قلمها بر سرلوحه هنر خویش نقش مینگارند

مرگ در انسوی مرزها انتظار نو رسیده ای را میکشد

و

اغاز در چند قدمی تولد یک نوزاد نیایش را اغاز خواهد کرد

کدامین ره را باید پیمود؟

در کدامین ره باید رها شد؟

سبک بی نقص رویایی 

دیگر به پایان نخواهم اندیشید

پایان را رها خواهم کرد

در انسوی مرزهای بی پایان اغاز انتظار نو رسیده ای را می کشد

و محو خواهم شد در صدای اولین گریه های یک نوزاد

پس ای پایان!در انسو ی مرزها همچنان در انتظار خود بمان

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 13:38  توسط فریده | 
رفت و چشمم را برایش خانه کردم برنگشت          بس دعا ها از دل دیوانه کردم برنگشت

زلف هایم را که روزی می ربود از او قرار                تا سحرگاهان برایش شانه کردم بر نگشت 

تادران غربت نسوزد از غم بی همدمی                جان و دل یکسر براو پروانه کردم برنگشت

شب شنیدم اگهی می گفت او افسانه بود           در وفایش خویش را افسانه کردم بر نگشت

تا بداند در ره او با کسانم کار نیست                    خویش را از دیگران بیگانه کردم  برنگشت

عاقبت هم در امید اینکه بر می گردد او                  عالمی را از غمش ویرانه کردم برنگشت 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 13:2  توسط فریده | 
و مهربانی را لحظه ای دیدم که کودکی می خواست اب شور دریا را با ابنباتش شیرین کند

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 12:29  توسط فریده | 
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده