تبليغاتX
غریبه ای از شهر آشنایی

غریبه ای از شهر آشنایی

هرچه دل تنگت می خواهد بگو

دلم را به تو دادم

وقتی اولین سیب را از نگاهت دزدیدم

تو آنقدر خوب بودی

که جیب هایم را نگشتی

و من آنقدر هول بودم

که جای سیب دلم را به تو دادم...

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت 13:5  توسط فریده  | 

هیچكس با من در این دنیا نبود

هیچكس مانند من تنها نبود

هیچكس دردی زدردم بر نداشت

بلكه دردی نیز بر دردم گذاشت

هیچكس فكر مرا باور نكرد

خطی از شعر مرا از بر نكرد

هیچكس معنای آزادی نگفت

در وجودم رد پایش را نجست

هیچكس آن یار دل خواهم نشد

هیچكس دمساز و همراهم نشد

هیچكس چون من چنین مجنون نبود

در كلاس عا شقی دلخون نبود

هیچكس دردی نكرد از من دوا

جز خدای من خدای من خدا
+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت 12:35  توسط فریده  | 

یک نفر عشق را دزدیده است

 

یک نفر از کوچه ی ما عشق را دزدیده است

 

این خبر در کوچه های شهر ما پیچیده است

 

عاشقی میگفت روزی روزگاران قدیم

 

عشق را از غنچه های کوچه باغی چیده است

 

دوره گردی در میان ما محبت میفروخت

 

گویی او هم بساط خویش را بر چیده است

 

یک چراغ قرمز از دیروز قرمز مانده است

 

چشمکش را چشم هیزی خیره سر دزدیده است

 

میروم از شهر این انسانهای کوردل

 

یک نفر بر ریش ما دلریش‌ها خندیده است

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت 13:20  توسط فریده  | 

دختر.دختران زیبا.عاشقانه

 

 

یه روز وقتی از چشمای جست و جو گرت  توآسمون خدا  لابلای ابرا

پی یه شعاع نور میگردن تا دلتو گرم و روشن کنه

یکهو متوجه میشی که نم نم بارون برکت خدا دلتو آبپاشی کردن

و هر چی غبار غم بوده شستن و بردن

و تو اونوقته که می فهمی

آسمون خدا اگه صافه  اگه ابریه  اگه تاریکه اگه روشن

فقط وفقط برای تو و به خاطر توست.....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 13:50  توسط فریده  |