![]() |
![]() |
|
| هرچه دل تنگت می خواهد بگو |
|
خویشتن را باور کن،
هیچ کس بر در این خانه نخواهد کوبید شعله ی روشن این خانه تو باید باشی هیچ کس چون تو نخواهد تابید سرو آزاده این باغ تو باید باشی هیچ کس چون تو نخواهد رویید چشمه ی جاری این دشت تو باید باشی هیچ کس چون تو نخواهد جوشید باز کن پنجره، صبح آمده است... اسب اندیشه خود را زین کن تکسوار سحر جاده تو باید باشی... خواب و خاموشی امروز تو را در حضور تاریخ، در نگاه فردا هیچ کس بر تو نخواهد بخشید هیچ کس بر در این خانه نخواهد کوبید و نمی گوید برخیز بهار آمده است تو بهاری، آری خویشتن را باور کن |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 17:37 توسط فریده |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 16:24 توسط فریده |
|
هیچ کس تنهاییم را حس نکرد لحظه ی ویرانیم را حس نکرد آن که سامان غزل هایم از اوست بی سر و سامانیم را حس نکرد |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 9:35 توسط فریده |
|
در دنیای بی ارزش لحظات گذراهستند و خاطرات ماندگار کاش... ای کاش... خاطرات گذرا بودند و لحظات ماندگار
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 15:6 توسط فریده |
|
پیش بی درد دمی صحبت از درد مکن شاخه سبز دلت را به خطا زرد مکن مرد اگر نیست ولی، کوه که هست تکیه بر کوه کن و تکیه به نامرد نکن |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 14:31 توسط فریده |
|
به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد عجب از محبت من که در او اثر ندارد غلط است هر که گوید دل به دل راه دارد دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 16:1 توسط فریده |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 14:49 توسط فریده |
|
بی معرفتی روزگار رو میبینی: واقعا که روزگار چه بازی ها که با آدم نمی کنه من تو رو دوست دارم ، تو یکی دیگه رو، یکی دیگه منو!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 14:8 توسط فریده |
|
بدون شرح!!!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 10:14 توسط فریده |
|
داشت مهرت کم کمک پا میگرفت عشق میشد،در دلم جا میگرفت داشت بعد از سال های سال، باز با تو کارم سخت بالا میگرفت داشت دستم پیش چشم عالمی دامنت را بی محابا میگرفت داشت دل در سینه مردابی ام رفته رفته شور دریا میگرفت داشت آن خلواره های اشتیاق هستی ام را شعله آسا میگرفت داشت با ابهام فردا های دور زندگی رنگ معما میگرفت داشت از کف،دست شیرینکار عشق آبرویم را به یغما میگرفت داشت می پاشید از هم هر چه بود گر چه عمرم با تو معنا میگرفت |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 15:0 توسط فریده |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
گم شدم در کوچه های بی کسی
سنگ قبرم را نمی سازد کسی سوختم خاکسترم را باد برد بهترین عشقم مرا از یاد برد |
| پیوندهای روزانه |
|
...سراب عشق تنهاترین تنهای عاشق مرکز فروش لپ تاپ و نوت بوک باد صبا عرفان آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 مهر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 بهمن 1386 |
| نویسندگان |
|
فریده فریده |
|
RSS
|